سلام به همه دوستان از این به بعد دوست دارم در مورد بعضی مطالب با دختررا و ژسرای دوست داشتنی و با بابا ها و مامانا ی بینظیر صحبت کنم هرکی دوست داره در چه موردی صحبت کنم لطفا مطالبشو وموضوشو برام تو نظرات درج کنه از دوست عزیزی هم که لطف کرده بود و تو ایمیل فحش داده بود خواهش میکنم به شمارم زنگ بزنه تا باهم صحبت کنیم تا ببینیم حرف حق مال کدوممونه
سلام خوبین چه خبرا چی کار میکنین چه خبرا کسی هست
که به ما کمک کنه ومطالب خوب بنویسه چون من به خاطر کارم نمیرسم
اینترنت بیام
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه من باز پست اکترونیکمو میزارم تا اونایی که میخوان برام مطلب بفرستن راحت بنویسن
فقط خواهشا ایمیل های رو بنویسید و بفرستید که لایق پاسخ دادن یا خواندن باشد با تمام احترام به همه خوانندگان عزیز امید وارم خوب باشید
ایدی: delghasta_110@yahoo.com
بسمه تعالی
سلام دوستان عزیز میخوام در مورد زندگانی پس از مرگ باهاتون صحبت کنم
این هم مطالبی
پديده مرگ
كتاب: مجموعه آثار، ج 1، ص 199
نويسنده: آيت الله شهيد مطهري
يكی از انديشههايی كه همواره بشر را رنج داده است انديشه مرگ و پايان يافتن زندگی است . آدمی از خود میپرسد چرا به دنيا آمدهايم و چرا میميريم ؟ منظور از اين ساختن و خراب كردن چيست ؟ آيا اين كار لغو و بيهوده نيست ؟
منسوب به خيام است :
تركيب پيالهای كه در هم پيوست
بشكستن آن روا نمیدارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟
جامی است كه عقل آفرين میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش
اين كوزه گرد هر چنين جام لطيف
میسازد و باز بر زمين میزندش
دارنده كه تركيب طبايع آراست
از بهر چه افكند و را در كم و كاست ؟
گر نيك آمد ، شكستن از بهر چه بود ؟
ور نيك نيامد اين صور ، عيب كه راست ؟
ناراحتی از مرگ يكی از علل پيدايش بدبينی فلسفی است . فلاسفه بدبين ، حيات و هستی را بی هدف و بيهوده و عاری از هر گونه حكمت تصور میكنند . اين تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حيرت ساخته و احيانا فكر خودكشی را به آنها القاء كرده و میكند ، با خود میانديشند اگر بنابر رفتن و مردن است نمیبايست میآمديم ، حالا كه بدون اختيار آمدهايم اين اندازه لااقل از ما ساخته هست كه نگذاريم اين بيهودگی ادامه يابد ، پايان دادن به بيهودگی خود عملی خردمندانه است .
و نيز منسوب به خيام است :
گر آمدنم به خود بدی نامدمی
ور نيز شدن به من بدی كی شدمی
به زآن نبدی كه اندرين دير خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
چون حاصل آدمی در اين شورستان
جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرم دل آنكه زين جهان زود برفت
و آسوده كسی كه خود نيامد به جهان
بر شاخ اميد اگر بری يافتمی
هم رشته خويش را سری يافتمی
تا چند به تنگنای زندان وجود
ای كاش سوی عدم رهی يافتمی
نگرانی از مرگ
پيش از اينكه مسأله مرگ و اشكالی را كه از اين ناحيه بر نظامات جهان ايراد میگردد بررسی كنيم ، لازم است به اين نكته توجه كنيم كه ترس از مرگ و نگرانی از آن ، مخصوص انسان است . حيوانات درباره مرگ ، فكر نمیكنند . آنچه در حيوانات وجود دارد غريزه فرار از خطر و ميل به حفظ حيات حاضر است . البته ميل به بقاء به معنای حفظ حيات موجود ، لازمه مطلق حيات
است، ولي در انسان، علاوه بر اين، توجه به آينده و بقاء در آينده نيز وجود دارد. به عبارت ديگر در انسان آرزوي خلود و جاويدان ماندن وجود دارد و اين آرزو مخصوص انسان است. آرزو فرع بر تصور آينده، و آرزوي جاويدان ماندن، فرع بر انديشه و تصور ابديت است و چنين انديشه و تصوري از مختصات انسان است. عليهذا ترس و خوف انسان از مرگ كه همواره
انديشه او را به خود مشغول میدارد چيزی جدا از غريزه فرار از خطر است كه عكس العملی است آنی و مبهم در هر حيوانی در مقابل خطرها . كودك انسان نيز پيش از آنكه آرزوی بقاء به صورت يك انديشه در او رشد كند به حكم غريزه فرار از خطر ، از خطرات پرهيز میكند .
" نگرانی از مرگ " زاييده ميل به خلود است ، و از آنجا كه در نظامات طبيعت هيچ ميلی گزاف و بيهوده نيست ، میتوان اين ميل را دليلی بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . اين كه ما از فكر نيست شدن رنج میبريم خود دليل است بر اينكه ما نيست نمیشويم . اگر ما مانند گلها و گياهان ، زندگی موقت و محدود میداشتيم ، آرزوی خلود به صورت يك ميل اصيل در ما بوجود نمیآمد . وجود عطش دليل وجود آب است . وجود هر ميل و استعداد اصيل ديگر هم دليل وجود كمالی است كه استعداد و ميل به سوی آن متوجه است . گويی هر استعداد ، سابقهای ذهنی و خاطرهای است از كمالی كه بايد به سوی آن شتافت . آرزو و نگرانی درباره خلود و جاودانگی كه همواره انسان را به خود مشغول میدارد ، تجليات و تظاهرات نهاد و واقعيت نيستی ناپذير انسان است . نمود اين آرزوها و نگرانيها عينا مانند نمود رؤياهاست كه تجلی ملكات و مشهودات انسان در عالم بيداری است . آنچه در عالم رؤيا ظهور میكند تجلی حالتی است كه قبلا در عالم بيداری در روح ما وارد شده و احيانا رسوخ كرده است ، و آنچه در عالم بيداری به صورت آرزوی خلود و جاودانگی در روح ما تجلی میكند كه به هيچ وجه با زندگی موقت اين جهان متجانس نيست ، تجلی و تظاهر واقعيت جاودانی ماست كه خواه ناخواه از " وحشت زندان سكندر " رهايی خواهد يافت و " رخت بر خواهد بست و تا ملك سليمان خواهد رفت " . مولوی اين حقيقت را بسيار جالب بيان كرده آنجا كه میگويد :
پيل بايد تا چو خسبد اوستان
خواب بيند خطه هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان به خواب
خر زهندستان نكرده است اغتراب
ذكر هندستان كند پيل از طلب
پس مصور گردد آن ذكرش به شب
اين گونه تصورات و انديشهها و آرزوها نشاندهنده آن حقيقتی است كه حكما و عرفا آن را " غربت " يا " عدم تجانس " انسان در اين جهان خاكی خواندهاند .
مرگ ، نسبی است
اشكال مرگ از اينجا پيدا شده كه آن را نيستی پنداشتهاند و حال آنكه مرگ برای انسان نيستی نيست ، تحول و تطور است ، غروب از يك نشئه و طلوع در نشئه ديگر است ، به تعبير ديگر ، مرگ نيستی است ولی نه نيستی مطلق بلكه نيستی نسبی ، يعنی نيستی در يك نشئه و هستی در نشئه ديگر .
انسان مرگ مطلق ندارد . مرگ ، از دست دادن يك حالت و بدست آوردن يك حالت ديگر است و مانند هر تحول ديگری فناء نسبی است . وقتی خاك تبديل به گياه میشود ، مرگ او رخ میدهد ولی مرگ مطلق نيست ، خاك ، شكل سابق و خواص پيشين خود را از دست داده و ديگر آن تجلی و ظهوری را كه در صورت جمادی داشت ندارد ، ولی اگر از يك حالت و وضع مرده است ، در وضع و حالت ديگری زندگی يافته است .
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانی و آدم شدم
پس چه ترسم كی زمردن كم شدم ؟
حمله ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شیء هالك الا وجهه
دنيا ، رحم جان
انتقال از اين جهان به جهان ديگر ، به تولد طفل از رحم مادر بی شباهت نيست . اين تشبيه ، از جهتی نارسا و از جهتی ديگر رساست . از اين جهت نارساست كه تفاوت دنيا و آخرت ، عميق تر و جوهری تر از تفاوت عالم رحم و بيرون رحم است . رحم و بيرون رحم ، هر دو ، قسمتهايی از جهان طبيعت و زندگی دنيا میباشند ، اما جهان دنيا و جهان آخرت دو نشئه و دو زندگی اند با تفاوتهای اساسی ، ولی اين تشبيه از جهتی ديگر رساست ، از اين جهت كه اختلاف شرايط را نشان میدهد . طفل در رحم مادر به وسيله جفت و از راه ناف ، تغذيه میكند ، ولی وقتی پا به اين جهان گذاشت ، آن راه مسدود میگردد و از طريق دهان و لوله هاضمه ، تغذيه میكند . در رحم ، ششها ساخته میشود اما بكار نمیافتد و زمانی كه طفل به خارج رحم منتقل شود ، ششها مورد استفاده او قرار میگيرد .
شگفت آور است كه جنين تا در رحم است كوچك ترين استفادهای از مجرای تنفس و ريهها نمیكند ، و اگر فرضا در آن وقت اين دستگاه لحظهای بكار افتد ، منجر به مرگ او میگردد ، اين وضع تا آخرين لحظهای كه در رحم است ادامه دارد ، ولی همينكه پا به بيرون رحم گذاشت ناگهان دستگاه تنفس بكار میافتد و از اين ساعت اگر لحظهای اين دستگاه تعطيل شود خطر مرگ است .
اينچنين ، نظام حيات قبل از تولد با نظام حيات بعد از تولد تغيير میكند ، كودك قبل از تولد در يك نظام حياتی ، و بعد از تولد در نظام حياتی ديگر زيست مینمايد .
اساسا جهاز تنفس با اينكه در مدت توقف در رحم ساخته میشود ، برای آن زندگی يعنی برای مدت توقف در رحم نيست ، يك پيش بينی و آمادگی قبلی است برای دوره بعد از رحم . جهاز باصره و سامعه و ذائقه و شامه نيز با آنهمه وسعت و پيچيدگی ، هيچكدام برای آن زندگی نيست ، برای زندگی در مرحله بعد است .
دنيا نسبت به جهان ديگر مانند رحمی است كه در آن اندامها و جهازهای روانی انسان ساخته میشود و او را برای زندگی ديگر آماده میسازد . استعدادهای روانی انسان ، بساطت و تجرد ، تقسيم ناپذيری و ثبات نسبی " من " انسان ، آرزوهای بی پايان ، انديشههای وسيع و نامتناهی او ، همه ، ساز و برگهايی است كه متناسب با يك زندگی وسيع تر و طويل و عريض تر و بلكه جاودانی و ابدی است . آنچه انسان را " غريب " و " نامتجانس " با اين جهان فانی و خاكی میكند همينهاست . آنچه سبب شده كه انسان در اين جهان حالت " نيی " داشته باشد كه او را از " نيستان " بريدهاند ، " از نفيرش مرد و زن بنالند " و همواره جويای " سينهای شرحه شرحه از فراق " باشد تا " شرح درد اشتياق " را بازگو نمايد همين است . آنچه سبب شده انسان خود را " بلند نظر پادشاه سدره نشين " بداند و جهان را نسبت به خود " كنج محنت آباد " بخواند و يا خود را " طاير گلشن قدس " و جهان را " دامگه حادثه " ببيند همين است .
قرآن كريم میفرمايد :
« افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون » ( 1 ) .
" آيا گمان برديد كه ما شما را ( با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها ) عبث آفريديم و غايت و هدفی متناسب با اين خلقت و اين ساز و برگها در كار نيست و شما به سوی ما بازگردانده نمیشويد ؟ " .
اگر انسان با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها بازگشتی به سوی خدا ، به سوی جهانی كه ميدان وسيع و مناسبی است برای اين موجود مجهز ، نداشته باشد درست مثل اين است كه پس از عالم رحم ، عالم دنيايی نباشد و تمام جنينها پس از پايان دوره رحم فانی گردند ، اينهمه جهازات باصره و سامعه و شامه و مغز و اعصاب و ريه و معده كه به كار رحم نمیخورد و برای زندگی گياهی رحم زائد است لغو و عبث آفريده شود و بدون استفاده از آنها رهسپار عدم گردد .
آری ، مرگ ، پايان بخشی از زندگی انسان و آغاز مرحلهای نوين از زندگی او است .
مرگ ، نسبت به دنيا مرگ است و نسبت به جهان پس از دنيا تولد است ، همچنانكه تولد يك نوزاد نيز نسبت به دنيا تولد ، و نسبت به زندگی پيشين او مرگ است .
دنيا ، مدرسه انسان
دنيا برای بشر نسبت به آخرت مرحله تهيؤ و تكميل و آمادگی است . دنيا نسبت به آخرت نظير دوره مدرسه و دانشگاه است برای يك جوان ، دنيا حقيقتا مدرسه و دار التربيه است .
در نهج البلاغه ، بخش كلمات قصار ، آمده است كه شخصی آمد خدمت اميرالمؤمنين علی ( ع ) و زبان به ذم دنيا گشود كه دنيا چنين است و دنيا چنان ، دنيا انسان را فريب میدهد ، دنيا انسان را فاسد میكند ، دنيا دغلباز و جنايتكار است ، و از اين قبيل سخنان . اين مرد شنيده بود كه بزرگان ، دنيا را مذمت میكنند ، خيال كرده بود مقصود از مذمت دنيا مذمت واقعيت اين جهان است ، مقصود اين است كه جهان فی حد ذاته بد است ، نمیدانست كه آنچه بد است دنيا پرستی است ، آنچه بد است ديد كوتاه و خواست محدود است كه با انسان و سعادت انسان ناسازگار است . علی ( ع ) به او فرمود : تو فريب دنيا میخوری ، دنيا تو را فريب نمیدهد ، تو بر دنيا جنايت وارد آوردهای ، دنيا بر تو جنايت نكرده است . . . تا آنجا كه فرمود : دنيا با كسی كه با صداقت رفتار كند صديق است و برای كسی كه آن را درك كند مايه عافيت است ، دنيا معبد دوستان خدا ، مصلای فرشتگان خدا ، فرودگاه وحی خدا ، تجارتخانه اولياء خداست . . .
شيخ فريدالدين عطار اين داستان را به نظم آورده میگويد :
آن يكی در پيش شير دادگر
ذم دنيا كرد بسياری مگر
حيدرش گفتا كه دنيا نيست بد
بد تويي، زيرا كه دوري از خرد
هست دنيا بر مثال كشتزار
هم شب و هم روز بايد كشت و كار
زانكه عزّ و دولت دين سر به سر
جمله از دنيا توان برد اي پسر
تخم امروزينه فردا بر دهد
ور نكاري اي دريغا بر دهد
گر ز دنيا بر نخواهي برد تو
زندگي ناديده خواهي مرد تو
دائما در غصّه خواهي ماند باز
كار، سخت و مرد، سست و ره دراز
ناصر خسرو خطاب به جهان ميگويد:
جهان چه در خورد و بايستهاي
اگر چند با كس نپايستهاي
به ظاهر چو در ديده خس، ناخوشي
به باطن چو دو ديده بايستهاي
اگر بستهاي را گهي بشكني
شكسته بسي نيز هم بستهاي
چو آلوده بيندت آلودهاي
وليكن سوي شستگان، شستهاي
كسي كو تو را مينكوهش كند
بگويش: هنوزم ندانستهاي
ز من رستهاي تو اگر بخردي
چه بنكوهي آن را گزان رستهاي
به من بر، گذر داد ايزد تو را
تو در رهگذر،پسته چه نشستهاي
ز بهر تو ايزد درختي بكشت
كه تو شاخي از بيخ او جستهاي
اگر كژ بر او رستهاي سوختي
و گر راست بر رستهاي رستهاي
بسوزد بلي، هر كسي چوب گژ
نپرسد كه بادام يا پستهاي
تو تير خدايي سوي دشمنش
به تيرش چرا خويشتن خستهاي
قرآن كريم ميفرمايد:
الذي خلق الموت و الحياة ليبلوكم ايّكم احسن عملا(1)
«خدا مرگ و زندگي را آفريده تا بيازمايد كه كداميك از شما درست كارتريد.»
يعني دنيا كه تلفيق و تركيبي از موت وحيات است آزمايشگاه نيكوكاري بشر است.
بايد توجه داشت كه «آزمايش» خدا براي نمايان ساختن استعدادها و قابليّتها است. نمايان ساختن يك استعداد همان رشد دادن و تكامل دادن آن است. اين آزمايش براي پرده برداشتن از رازهاي موجود نيست، بلكه براي فعليّت دادن به استعدادهاي نهفته چون راز است. در اينجا پرده برداشتن، به ايجاد كردن است. آزمايش الهي، صفات انساني را از نهانگاه قوّه و استعداد به صفحه فعليّت و كمال بيرون ميآورد. آزمايش خدا تعيين وزن نيست، افزايش دادن وزن است.
با اين توضيح روشن ميگردد كه آيه يادشه مبيّن همين حقيقت است كه دنيا، پرورشگاه استعدادها و دار التربيه انسانهاست.
ريشه اعتراض
با تفسيري كه از ماهيّت مرگ نموديم، بيپايه بودن اعتراضها بر ملا ميگردد. در حقيقت، اين اعتراضها از نشناختن انسان و جهان،به عبارت ديگر از يك جهانبيني ابتر و ناقص پيدا ميشود.
الحق اگر مرگ پايان زندگي باشد، ديگر ميل و آرزوي جاويدان ماندن فوق العاده رنج آور است و چهره مرگ در آينه انديشه روشن و دور نگر انسان بينهايت وحشتزاست.
اينكه برخي از افراد بشر حيات و زندگي را لغو ميپندارند بدين جهت است كه آرزوي جاويد ماندن دارند و اين آرزو را غير قابل تحقق ميپندارند. اگر آرزو و ميل به جاويد ماندن نبود، حيات و زنگدي را لغو و بيهوده نميدانستند هر چند منتهي به نيستي مطلق گردد، حد اكثر اين است كه آن را يك خوشبختي موقت و يك دولت مستعجل ميشناختند، هرگز فكر نميكردند كه نيستي از چنين هستي بهتر است، زيرا فرض اين است كه عيب اين هستي كوتاهي آن است، عيبش اين است كه به دنبال خود نيستي دارد، پس همه عيبها از ناحية نيستي و كوتاهي پديد ميآيد و چگونه ممكن است كه اگر بجاي آن مقدار محدود هستي نيز نيستي ميبود بهتر بود؟!
آري، اكنون در خود آرزوي جاويد ماندن را مييابيم و اين آرزو فرع بر تصور جاويد ماندن است، يعنی تصوری از جاودانگی و زيباييش و جاذبهاش داريم و اين جاذبه در ما آرزويی بزرگ بوجود آورده است كه برای هميشه بمانيم و برای هميشه از موهبت حيات ، بهرهمند گرديم .
اگر يك سلسله افكار ماترياليستی به مغز ما هجوم آورد كه اين انديشهها و آرزوها همه بيهوده است و از واقعيت جاودانگی خبری نيست ، حق داريم مضطرب و ناراحت شويم و رنج و وحشت عظيمی در ما پديد آيد ، آرزو میكنيم كه ای كاش نيامده بوديم و با اين رنج و وحشت روبرو نمیشديم . پس تصور لغو و بيهوده بودن هستی ، معلول ناهماهنگی ميان يك غريزه ذاتی و يك تلقين اكتسابی است ، اگر آن غريزه نبود چنين تصوری در ما پديد نمیآمد ، همچنانكه اگر افكار غلط ماترياليستی به ما تلقين نمیشد باز هم اين تصور در ما پديد نمیآمد .
انسان و ساختمان واقعی و پنهان انسان به گونهای است كه آرزوی جاويد ماندن را به عنوان وسيلهای برای رسيدن به كمالی كه استعداد آن را دارد بوجود آورده است ، و چون اين ساختمان و استعدادهای موجود در آن ، بيش از زندگی محدود چند روزه دنياست و اگر زندگی ، محدود به حيات دنيوی گردد همه آن استعدادها لغو و بيهوده است ، انسان غير مؤمن به حيات ابدی ميان ساختمان وجود خود از يك طرف و انديشه و آرزوی خود از طرف ديگر ناهماهنگی میبيند ، با زبان سر میگويد : " پايان هستی نيستی است و همه راهها به فنا منتهی میشود پس حيات و زندگی لغو و بيهوده است " ولی با زبان استعدادها كه رساتر و جامع تر است میگويد : " نيستی در كار نيست ، راهی بی پايان در پيش است ، اگر زندگی من محدود بود با استعداد جاودان ماندن و آرزوی جاودان ماندن آفريده نمیشدم " .
از اينرو همچنانكه قبلا هم گفتيم قرآن كريم انديشه نفی قيامت را با بيهوده دانستن آفرينش مرادف میشمرد :
« ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون »( 1 ) .
" آيا پنداشتهايد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم و بازگشت شما به سوی ما نيست ؟ "
آری ، كسی كه دنيا را " مدرسه " و " دار التكميل " بداند و به حيات ديگر و نشئه ديگر مؤمن باشد ، ديگر زبان به اعتراض نمیگشايد كه يا نمیبايد ما را به دنيا بياورند يا اكنون كه آوردهاند نبايد بميريم ، چنانكه خردمندانه نيست كه كسی بگويد طفل يا نبايد به مدرسه فرستاده شود و يا اگر به مدرسه رفت هيچوقت نبايد مدرسه را ترك گويد .
بابا افضل كاشانی ، آن مرد دانشمند ، استاد يا استاد استاد خواجه نصيرالدين طوسی ، در يك رباعی عالی ، فلسفه مرگ را بيان كرده است ، میتوان آن را پاسخی به رباعی معروف خيام دانست ، و شايد اين رباعی در جواب آن رباعی است . رباعی منسوب به خيام اين است :
تركيب پيالهای كه در هم پيوست
بشكستن آن ، روا نمیدارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟
بابا افضل میگويد :
تا گوهر جان در صدف تن پيوست
از آب حيات ، صورت آدم بست
گوهر چو تمام شد ، صدف چون بشكست
بر طرف كله گوشه سلطان بنشست
در اين رباعی ، جسم انسان ، همچون صدفی دانسته شده كه گوهر گرانبهای روح انسانی را در دل خود میپروراند . شكستن اين صدف ، زمانی كه وجود گوهر كامل میگردد ، ضرورت دارد تا گوهر گرانقدر از جايگاه پست خود به مقام والای كله گوشه انسان ارتقاء يابد . فلسفه مرگ انسان نيز اين است كه از محبس جهان طبيعت به فراخنای بهشت برين كه به وسعت آسمانها و زمين است منتقل گردد و در جوار مليك مقتدر و خدای عظيمی كه در تقرب به او هر كمالی حاصل است ، مقام گزيند ( 1 ) ، و اين است معنای :
« انا لله و انا اليه راجعون »( 2 ) .
" ما متعلق به خداييم و ما به سوی وی بازگشت داريم " .
ايراد " چرا میميريم ؟ " و پاسخ آن ، به صورت نغزی در يكی از داستانهای مثنوی آمده است :
گفت موسی ای خداوند حساب
نقش كردی ، باز چون كردی خراب ؟
نر و ماده نقش كردی جانفزا
وانگهی ويران كنی آن را ، چرا ؟
گفت حق : دانم كه اين پرسش تورا
نيست از انكار و غفلت وز هوی
ورنه تأديب و عتابت كردمی
بهر اين پرسش تو را آزردمی
ليك میخواهی كه در افعال ما
باز جويی حكمت و سر قضا
تا از آن واقف كنی مر عام را
پخته گردانی بدين هر خام را
پس بفرمودش خدا ای ذو لباب
چون بپرسيدی بيا بشنو جواب
موسيا تخمی بكار اندر زمين
تا تو خود هم وادهی انصاف اين
چونكه موسی كشت و كشتش شد تمام
خوشههايش يافت خوبی و نظام
داس بگرفت و مر آنها را بريد
پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه چرا كشتی كنی و پروری
چون كمالی يافت آن را میبری ؟
گفت يارب ز آن كنم ويران و پست
كه در اينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست در انبار كاه
كاه در انبار گندم ، هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن
فرق ، واجب میكند در بيختن
گفت اين دانش ز كه آموختی ؟
نور اين شمع از كجا افروختی ؟
گفت تمييزم تو دادی ای خدا
گفت پس تمييز چون نبود مرا ؟
در خلايق روحهای پاك هست
روحهای تيره گلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه
در يكی در است و در ديگر شبه
واجب است اظهار اين نيك و تباه
همچنان كاظهار گندمها ز كاه
مرگ ، گسترش حيات است در بحث از پديده موت ، به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه پديدههای " موت " و " حيات " نظام متعاقبی را در جهان هستی بوجود میآورند ، همواره مرگ يك گروه ، زمينه حيات را برای گروهی ديگر فراهم میسازد . لاشه جانورانی كه میميرند بی مصرف نمیماند ، از آنها گياهها يا جانداران تازه نفس و پرطراوت ديگری ساخته میشود . صدفی میشكند و گوهر تابناكی تحويل میدهد ، بار ديگر از همان جرم و ماده ، صدفی نو تشكيل میگردد و گوهر گرانبهای ديگری در دل آن پرورش میيابد . صدف شكستن و گوهر تحويل دادن ، بينهايت مرتبه تكرار میگردد و بدينوسيله فيض حيات در امتداد بی پايان زمان گسترش میيابد . اگر مردمی كه در هزار سال قبل میزيستند نمیمردند نوبت زندگی به انسانهای امروز نمیرسيد ، همچنانكه مردم امروز اگر جا تهی نكنند ، امكان وجود برای آيندگان نخواهد بود . اگر گلهای سال گذشته از رويه زمين برچيده نشده بودند گلهای با طراوت و جوان سال جديد ، ميدانی رای خودنمايی نمیيافتند . ماده برای پذيرش حيات ، از لحاظ مكان ، ظرفيت محدودی دارد ولی از لحاظ زمان ظرفيتش نامتناهی است . اين جالب است كه جرم عالم هر اندازه از نظر فضا وسيع باشد ، وسعتی هم از لحاظ زمان دارد و هستی در اين بعد نيز گسترش بی نظير دارد .
خيام كه خود از ايراد گيران از مرگ است ( البته منسوب به او است ) نكتهای را يادآور میشود كه ضمنا جواب به اعتراضهای خود اوست . میگويد :
از رنج كشيدن ، آدمی حر گردد
قطره چو كشد حبس صدف ، در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجای
پيمانه چو شد تهی ، دگر پر گردد
از تهی شدن پيمانه نبايد انديشه كرد ، كه بار ديگر ساقی پيمانه را پر میكند . هم او میگويد :
برخيز و مخور غم جهان گذران
بنشين و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفايی بودی
نوبت به تو خود نيامدی از دگران
شاعر ، اين جهت را به حساب بيوفايی دنيا میگذارد ، آری ، اگر تنها همين شخصی كه اكنون نوبت اوست مقياس باشد بايد بيوفايی ناميده شود ، اما اگر حساب ديگران را هم كه بايد بيايند و دوره خود را طی كنند بكنيم نام عوض میشود و بجای بيوفايی بايد بگوييم انصاف و عدالت و رعايت نوبت .
اينجا ممكن است كسی بگويد قدرت خداوند ، غيرمتناهی است ، چه مانعی دارد كه هم اينها كه هستند برای هميشه باقی بمانند و هم برای آيندگان فكر جا و زمين و مواد غذايی بشود ؟ !
اينها نمیدانند كه آنچه امكان وجود دارد از طرف پروردگار افاضه شده و میشود ، آنچه موجود نيست همان است كه امكان وجود ندارد . فرض جای ديگر و محيط مساعد ديگر به فرض امكان ، زمينه وجود انسانهای ديگری را در همانجا فراهم میكند ، و باز در آنجا و اينجا اشكال سر جای خود باقی است كه بقاء افراد و دوام آنها راه وجود و ورود را بر آيندگان میبندد .
اين نكته ، مكمل پاسخی است كه تحت عنوان " مرگ ، نسبی است " ياد كرديم . حاصل جمع اين دو نكته اين است كه ماده جهان با سير طبيعی و حركت جوهری خويش ، گوهرهای تابناك روحهای مجرد را پديد میآورد ، روح مجرد ، ماده را رها میكند و به زندگی عالی تر و نيرومندتری ادامه میدهد و ماده مجددا گوهر ديگری در دامن خويش میپروراند . در اين نظام ، جز تكامل و توسعه حيات چيزی نيست و اين توسعه در نقل و انتقالها انجام میگيرد .
ايراد گيری بر مرگ و تشبيه آن به شكستن كوزههای كوزهگر و آرزوی اينكه مبدأ هستی و كارگردان نظام آفرينش درس خود را از كوزهگر بياموزد ، آنچنان كودكانه است كه لايق بحث نيست . اين گونه انديشهها احيانا تفنن شاعرانه و نوعی خيالبافی ظريف هنرمندانه است كه ارزش هنری دارد و بس . به احتمال قوی گوينده اشعار منسوب به خيام چنين منظوری داشته است و يا از طرز فكر محدود ماترياليستی ناشی شده است ، ولی در فلسفه كسی كه میگويد " آنطور كه به خواب میرويد میميريد و آنطور كه از خواب برمیخيزيد زنده میشويد " ( 1 ) همه اشكالها حل است . چنين كسی نه تنها از مرگ نمیترسد بلكه همچون علی ( ع ) مشتاق آن است و آن را رستگاری میشمرد ( 2 ) .
ميرداماد ، آن فيلسوف بزرگ الهی میگويد :
" از تلخی مرگ مترس ، كه تلخی آن در ترسيدن از آن است " .
سهروردی ، فيلسوف الهی اشراقی اسلامی میگويد :
" ما حكيم را حكيم نمیدانيم مگر وقتی كه بتواند با اراده خود ، خلع بدن نمايد " . كه خلع بدن برای او كار ساده و عادی گردد و ملكه او شده باشد .
نظير اين بيان از ميرداماد حكيم محقق و پايه گذار حوزه اصفهان نقل شده است .
اين است منطق كسانی كه گوهر گرانبهايی را كه در دل جسم بوجود میآيد میشناسند . اما كسی كه در تنگنای انديشههای نارسا و محدود ماترياليستی گرفتار است البته از مرگ نگران است ، زيرا از نظر او مرگ ، نيستی است . او رنج میبرد كه چرا اين تن ( كه به گمان او تمام هويت و شخصيت از همين تن است ) منهدم میگردد ، لهذا انديشه مرگ ، باعث بدبينی او به جهان میگردد . چنين كسی بايد در تفسيری كه نسبت به جهان میكند تجديد نظر كند و بايد بداند كه خردهگيری او مربوط به تصور غلطی است كه از جهان دارد .
اين بحث مرا به ياد داستان كتابفروش ساده دلی در مدرسه فيضيه میاندازد :
" در سالهايی كه در قم تحصيل میكردم ، مرد ساده لوحی در مدرسه فيضيه ، كتابفروشی میكرد . اين مرد بساط خويش را میگسترد و طلاب از او كتاب میخريدند . گاهی كارهای عجيبی میكرد و سخنان مضحكی میگفت كه دهان به دهان میگشت . يكی از طلاب نقل میكرد كه روزی برای خريدن كتابی به وی مراجعه كرده پس از ملاحظه كتاب ، قيمت را پرسيدم ، گفت نمیفروشم ، گفتم چرا ؟ گفت اگر بفروشم بايد يك نسخه ديگر بخرم و سر جای اين بگذارم .
میگفت از سخن اين كتابفروش خندهام گرفت ، كتابفروش اگر دائما در حال داد و ستد و مبادله نباشد كتابفروش نيست و سودی نمیبرد " .
گويی آن كتابفروش از مكتب شعری خيام پيروی میكرد آنجا كه میگويد :
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز میناب كسی هيچ نديد
من در عجبم ز ميفروشان كايشان
به زانچه فروشند چه خواهند خريد ؟ !
بر میفروش خرده میگيرد كه چرا میرا میفروشد ؟ البته اين خردهگيری به زبان شعر است نه به زبان جد ، لطف و زيبايی خود را نيز مديون همين جهت است . اما وقتی كه اين منطق را با مقياس " جد " میسنجيم میبينيم كه چگونه يك ميخواره كار ميفروش را با كار خودش اشتباه میكند . برای ميخواره ، می ، هدف است ، اما برای ميفروش ، وسيله است . ميفروش كارش خريدن و فروختن و سود بدست آوردن و باز از نو همين عمل را تكرار كردن است . كسی كه كارش اين است ، از دست دادن كالا او را ناراحت نمیكند بلكه خوشحال میشود زيرا جزئی از هدف وسيع اوست .
عارفی كو كه كند فهم ، زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد ؟
آفرينش همچون سوداگری است . بازار جهان بازار تهيه و فروش و تحصيل سود و باز تكرار اين كار است . " نظام مرگ و زندگی " نظام مبادله است ، نظام افزايش و تكميل است . آنكه مبادله آفرينش را مورد انتقاد قرار میدهد قانون جهان و هدف آن را نشناخته است .
هر نقش را كه ديدی ، جنسش زلامكان است
گر نقش رفت غم نيست ، اصلش چو جاودان است
پينوشتها:
1. مؤمنون / 115.
2. ملك / 2.
3. مؤمنون / 115.
4. ان المتقين فی جنات و نهر 0 فی معقد صدق عند مليك مقتدر » . قمر / 54 - 55
5. بقره / . 156
6. كما تنامون تموتون ، و كما تستيقظون تبعثون » - حديث نبوی .
7. وقتی علی ( ع ) ضربت خورد فرمود : فزت و رب الكعبه » " به خدای كعبه رستگار شدم " .
|
«و قالو ما هِیَ اِلّا الدُّنیا نَموتُ و نُحیی و ما یُهلَکنا اِلّا الدَّهر و ما لَهُم بِذلِکَ مِن علمٍ اِنَّ هُم اِلّا یَظنُّونَ ؛ و کافران گفتند : جز این زندگی دنیا حیاتی نیست که میمیریم و زندگی میکنیم جز روزگار چیزی ما را نابود نمیکند (در صورتی که) به این مطلب علمی ندارند و تنها گمانی میبرند» (سوره جاثیه _ 2 |
قرآن کریم سخنان منکرین زندگی دوباره را نقل کرده که غالبا چیزی بیش از استبعاد نیست و احیانا اشاره به شبهات ضعیفی دارد که منشا استبعاد و شک در زندگی پس از مرگ شده است. از این رو پپدیدههای مشابه معاد را یاد آور میشود تا رفع استبعاد و شک در زندگی پس از مرگ شده است. از اینرو پدیدههای مشابه معاد را یاد آور میشود تا رفع استبعاد گردد و حتمی بودن زندگی دوباره پس از مرگ اثبات شود.
پدیدههای مشابه معاد
رویش گیاهان
زنده شدن انسان پس از مرگ ، از آن جهت است که حیات مسبوق به موت است تشبیه روییدن گیاه در زمین بعد از خشکی و مردگی آن است. از اینرو تامل در این پدیده که همواره جلو چشم همه انسانها رخ میدهد، کافی است که به امکان حیات خودشان بعد از مرگ پیببرند و در واقع آنچه موجب ساده شمردن این پدیده و غفلت از اهمیت آن شده عادت کردن مردم به دیدن آن است و گرنه از جهت پیدایش حیات جدید ، فرقی با زنده شدن انسان بعد از مرگ ندارد.
قرآن کریم برای دریدن این پرده عادت مکررا توجه مردم را به این پدیده جلب و رستاخیز انسانها را به آن تشبیه میکند و میفرماید : «فَانظُر اِلی آثارِ رَحمَة اللهِ کَیفَ یُحیی الاَرضَ بعد مَوتها اِنَّ ذلک لَمُحیی المَوتی و هو علی کلِّ شیءٍ قَدیر ؛ پس به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مرگش زنده میکند تحقیقا زنده کننده مردگان هست و او بر هر چیزی تواناست» ( سوره روم _ 50)
خواب اصحاب کهف
قرآن کریم بعد از ذکر داستان شگفت انگیز اصحاب کهف که حاوی نکتههای آموزنده فراوانی است می فرماید: «و کَذلِکَ اَعثَرنا عَلَیهِم لِیعلَموا انَّ وَعَد اللّه حقٌ و اَنَّ الساعه آتیةٌ لا رَیبَ فیها؛ بدین سان مردم را بر ایشان آگاه ساختیم تا بدانند که وعده خدا راست است و قیامت خواهد آمد و جای شکی در آن نسیت» (سوره کهف/21 ) بی شک اطلاع از چنین حادثه عجیبی که عده ای در طول چند قرن خواب باشند سپس بیدار شوند تاثیر خاصی در توجه انسان نسبت به زنده شدن دوباره خواهد داشت، زیرا هر خواب رفتنی شبیه مردن است. (النوم اخ الموت) و هر بیدار شدنی شبیه زنده شدن پس از مرگ.
لیکن در خوابهای عادی ، اعمال زیستی بدن بطور طبیعی ادامه مییابد و بازگشت روح ، تعجبی را بر نمیانگیزد اما بدنی که سیصد سال از مواد غذایی استفاده نکند میبایست فاسد شد و از بین میرفت. پس چنین حادثه خارقالعادهای میتواند توجه انسان را به ماورای نظام عادی جلب کند و بفهمد که بازگشت روح به بدن همیشه نیاز به فراهم بودن شرایط ندارد.
زنده شدن حیوانات
قرآن کریم همچنین به زنده شدن غیر عادی چند حیوان اشاره میکند که از جمله آنها زنده شدن چهار مرغ به دست حضرت ابراهیم علیهالسلام است و داستان آن در آیه 260 سوره بقره بطور مفصل بیان شده است. هنگامی که زنده شدن حیوانی پس از متلاشی شدن اعضای بدنش و مخلوط شدن با اعضای بدن حیوان مرده دیگری ممکن باشد پس زنده شدن انسان هم ناممکن نخواهد بود.
زنده شدن بعضی از انسانها در همین دنیا
مهمتر از همه نمونهها ، زنده شدن بعضی از انسانها در همین جهان است که قرآن کریم چند نمونه از آن را یارآور میشود :
- از جمله داستانی یکی از انبیای بنی اسرائیل است که در سفری عبورش به مردمی میافتد که هلاک و متلاشی بودند و ناگهان به ذهنش خطور کرد که چگونه این مردم دوباره زنده خواهند شد! خداوند متعال جان او را گرفت و بعد از یکصد سال دوباره زندهاش ساخت و به وی فرمود : چه مدت در این مکان توقف کردهای؟ او که گویا از خوابی برخاسته است گفت : یک روز یا بخشی از روز . خطاب شد بلکه تو یکصد سال در اینجا ماندهای. ( بقره _ 259)
- مورد دیگر ، داستان گروهی از بنی اسرائیل است که به حضرت موسی گفتند : ما تا خدا را آشکارا نبینیم هرگز ایمان نخواهیم آورد! و خدای متعال با صاعقهای آنان را هلاک کرد و سپس به درخواست حضرت موسی علیهالسلام آنان را زنده ساخت. (بقره _ 55 ، 56)
- و نیز زنده شدن یکی از بنی اسرائیل که در زمان حضرت موسی علیهالسلام به قتل رسیده بود بوسیله زدن پارهای از پیکر یک گاو ذبح شده به او که داستان آن در سوره بقره ذکر شده و در ذیل آن آمده است: «کَذلِکَ یُحیی الله الموتی و یُریکُم آیاتِهِ لَعَلَّکُم تَعقِلون» ؛ بدین سان خدا مردگان را زنده میکند و نشانههایش را به شما مینمایاند باشد که با خود دریابید.»
- همچنین زنده شدن بعضی از مردگان به اعجاز حضرت عیسی علیهالسلام را میتوان نشانهای بر زنده شدن دوباره قلمداد کرد.
منابع
- آموزش عقاید/))آیت اللّه مصباح یزدی))
همچنین ببینید
زندگی پس از مرگ
دكتر ریموند مودی با عده ای از افرادی كه مرگ را تجربه نموده اند .مصاحبه كرده است.این عده در واقع به آن سو سفر كرده اند و بعد از مدتی دوباره به اینجا برگشته اند. با توجه به اظهارات آنها و كسانی كه تجارب مشابهی داشته اند.نگاهی مختصر به آنچه پس از مرگ روی میدهد خواهیم داشت.
دكتر ریموند مودی میگوید:برخی از این افراد حتی شنیده اند كه پزشكانشان اعلام كردند كه آنها مرده اند.سپس ناگهان متوجه می شوند كه خارج از جسمشان قرار دارند.اما هنوز در همان خانه وسالن و اتاق آشنا هستند.آنها جسم خود را از فاصله ای دور مدر می دیدند .گویی كه تماشاگر آن بودند.برخی از آنها میگویند.می دیدید كه پزشكان به آنها دارو تزریق می كردند تا آنها را زنده نگه دارند درحالی كه آنان از جسم خود جدا شده بودند و مانند یك تماشاچی به آن می نگریستند.آنان هنوز احساس میكردند به جسمشان متعلق هستند اما نمی دانستند كه جسمشان دیگر متعلق به آنها نیست.
بعد از مدنی به شرایط عجیب خود عادت میكنند و تشخیص می دهند كه جسم فیزیكی خود را ترك كرده و در قالبی جدید متولد شده اند كه با جسم فیزیكی كاملا متفاوت است.
آنها در قالب جدید خود لبریز از سرور عشق و آرانش می شوند.به زودی متوحه می شوند كه برخی از دوستان و اقوامشان كه قبلا" در گذشته اند به استقبالشان آمده اند. این موضوع آنها را شگفت زده می كند زیرا همچنان احساس می كنند زنده هستند پس چطور ممكن است كه مردگان را ببینند.
آنگاه چیزی را می بینند كه شرح آن دشوار است.در واقع نوری درخشنده را می بینند كه بسیار خیره كننده است.گویی هزاران خورشید هم زمان با هم در حال تابیدن هستند. از درون این نور موجودی نورانی بیرون می آید.افراد مختلف این موجود نورانی را به اشكال مختلف می بینند و این بستگی دارد به این كه در دوران زندگی در جسم فیزیكی پیرو كدام دین بوده اند و چه كسی را می پرستیدند. از آنجایی بسیاری از افراد دكتر مودی با آنها مصاحبه كرده است مسیحی بوده اند . آنها آن موجود نورانی را بصورت عیسی مسیح(ع) دیده اند.
دوستان عزیزی كه این موضوع وبلاگ را میخوانند كاملا توجه كنند.
مثلا یك مرد یهودی كه هیچ گونه باور دینی نداشت آن موجود را فقط به صورت یك ((موجود نورانی)) دیده بود.
نكته قابل این است.هنگامی كه كسی میمیرد وقتی جسم را ترك میكند با یك موجود نورانی مواجه می شود كه ممكن است بنا به زمینه های دینی و اعتقادی قرد .شری كریشنا .شری راما.عیسی مسیح(ع) .
موسی(ع) و حضرت محمد(ص) .میرا ماهاویرا.گورو نانك كبیر.حضرت زردتشت و یا...... . سایر قدیسان و مردان خدا باشد.
دوستان عزیز وقتی كه جسم را ترك میكنیم با این موجود نورانی مواجه می شویم.
سپس كوچكترین كارهایی كه از زمان تولد تا هنگام مرگ انجام داده ایم به صورت تصویری كلی نمایش داده می شود.كویی باید تماشاجی فیلم زندگی خود و مشاهده تمامی جرییات آن باشیم . هركار كوچكی كه در خلوت یا در جمع.در روشنی یا تاریكی در برابر چشم مردم یا پنهان از آنها انجام داده ایم مانند فیلم در برابر ما نمایش داده می شود.
آن لحظه را تجسم كنید ممكن است كارهای بسیاری در خفا انجام داده باشیم كه هیچ كس از آنها مطلع نباشد واما وقتی كه این كارها را میبینیم از حس پشیمانی و ندامت لبریز می شویم.وقتی كه نمایش این فیلم به پایان می رسد سر به زیر می اندازیم .آن موجود نورانی كنارمان ایستاده است و این صحنه ها را می بیند. چطور ممكن است به حضرت محمد (ص) . یا عیسی مسیح (ع) .كریشا.بودا عشق بورزیم و كارهایی را كه تصور می كردیم كسی آنها را نمی بیند انجام داده باشیم؟
اما دوستان در همان زمان احساس دیگری هم خواهیم داشت.درحالی كه شرمنده هستیم و همه خطاهایی را كه مرتكب شده این میبینیم سخنان خشم آلود و نفر تباری را كه به زبان آورده این و افكاری را كه در ذهنمان پرورده این به یاد می آوریم.حس شگفت انگیز دیگری هم خواهیم داشت احساس خواهیم كرد كه در حضور موجودی نورانی در حضور عشقی مطلق و كامل هستیم كه از همه چیز ما آگاه است . اما ما را كاملا می پذیرد و به ما عشق می ورزد. او یگانه دوست ما است.
استادی میگفت ((دوست حقیقی شما كسی ست كه عیوب و خطاهای شما را میداند .ضعف ها و نقص هایتان را می شناسد اما با این مجود همچنان به شما عشق می ورزد)) چنین كسی حضرت محمد (ص) یا عیسی مسیح(ع) .حضرت زردتشت.گوروناك و... هر یك از مردان خداست كه او را می خوانید و به لو دعا می كنید.
ار این رو از شما می خواهم با چنین مردانی ارتباط بر قرار كنید.
دوستان. در سفر مرگ یك لحظه پیش از آن كه فیلم زندگی خود را ببینیم .شدیدا" احساس تنهایی و ترس می كنیم.احساس می كنیم كه تاریكی و ظلمت ما را در برگرفته است.اما در حضور آن یار.آن موجود نورانی احساس امنیت می كنیم.او را هر چه میخواهید بنامید .زیرا همه نام ها به او تعلق دارد .او آن كسی ست كه قدیسان با نام های متفاوت می خوانند. آن یگانه ای ست كه مردان خدا او را به اشكال و صورت های مختلف می بینند.در حضور او احساس می كنیم كه گویی باید دامنش را بگیریم و بگوییم((هرگز از تو جدا نخواهم شد ای معبود قلبم)) به پایش می افتیم و پاهایش را یا اشك شوق و عشق می شوییم .او ما را بلند می كند با دیدگانی عمیق.درخشنده و لبریز از عشق به ما می نگرد و می گوید((فرزندم .تو با زندگی ات چه كردی؟))
در آن لحظه تشخیص می دهیم كه زندگی هدیه خدا برای هدفی خاص می باشد و اما افسوس كه وسوسه ها.خواسته ها و احساسات شوریده ما را گرفتار كرده است و این هدف را از خاطر برده ایم و به دنبال سایه ها رفته ایم.ما به كسب لذت .دارایی و قدرت پرداخته ایم.این عمر ارزشمند را در طلب این سایه ها به هدر داده ایم و در ازای آن هیچ به دست نیاورده ایم و حال با دست های تهی در برابر آن موجود ایستاده ایم.به او چه خواهیم گفت؟
دوستان من .امیدوارم كه امشب این اندیشه را در ذهن خود نگاه داریم.وقتی كه سفر مرگ را آغاز می كنیم باید در حضور معبود باستیم.او از شما و من می پرسد:فرزندم به زندگی ات چه كردی؟آنگاه چه پاسخی به او خواهیم داد؟من پاسخ را به شما واگذار می كنم.اما به قول یكی از قدیسان قرون وسطی((هیچ گاه دیر نیست))
مادامی كه جان در این بدن هست فرصت رسیدن به هدف را دارید( می توانید به انجمن تزكیه نفس كه آدرسش در همین وبلاگ است مراجعه كنید و از همین الان بله همین الان شروع به پاك سازی روحتان كنید)
بنابراین هر روز مدتی را در سكوت بگذارید و از خود بپرسید ((من كیستم؟)) هدف از به دنیا آمدنم چیست؟ به كجا می روم؟ آیا از هدف دور شده ام.یا به آن نزدیك می شوم.
موفق باشید
نوشته : محمد
----------------------------------------
پروفسوركونان دويل كه يكي از بزرگترين علماي روح بود سه دقيقه بعد از مرگش به دخترش ورود به دنياي ديگر را خبر داد. ماجرا بدين قرار است:
ماري كونان دويل دختر اين دانشمند روح شناس در محله ويكتورياي لندن دفتر كار پدرش نشسته بود غفلتا حالش بهم خورد دختر بچه اي كه مستخدمه آنجا بود به حالت بيخودي افتاد و كونان دويل صدايش را از گلوي اين دختر خارج نمود . به دخترش گفت سه دقيقه است كه به عالم روح رفته است . اين دختر از بيماري پدرش خبر داشت اما انتظار مرگ او را نداشت و با اين اخطار مسلم شد كه مرگ ( دويل )واقعيت داشته است . از آن به بعد گاه روح( دويل ) بر باز ماندگانش ظاهر مي شد و آنها را راهنمايي مي كرد گاه بوسيله ( مديوم ) ها نامه هايي بخط خود ارائه مي كرد و در آنها كساني را كه در زمان حياتش منكر وجود زندگي بعد از مرگ بودند راهنمائي مي نمود.
يك ماه بعد از فوتش روح دويل- خانمي را بعنوان ( مديوم) خود انتخاب كرد اين زن بر مسائل روح شناسي آگاه نبود . روزي صدائي را كه صداي دويل بود شنيد كه گفت من ( كونان دويل) هستم . مي خواهم همسر من تماس بگيرد و نامه اي به او بدهيد. خانم كه قبلا ( دويل ) را نمي شناخت بوحشت افتاد و با احتياط از او پرسيد آيا شما دليلي بر اثبات شخصيت خود داريد؟ صدا گفت : بهترين نشاني انست كه من نام تمام افراد خانواده را بگويم و همين كار را هم كرد بعدا معلوم شد درست است . خانم پرسيد : همسر شما در كجا زندگي مي كند. صدا آدرس كامل و شماره تلفن همسرش داد كه تا آن موقع معلوم نبود خانم جريان را براي همسر ( دويل ) تعريف كرد و ( دويل) بعدها بوسيله مديوم ديگري با دلائل قوي ثابت كرد كه در دنياي ديگر زندگي مي كند و روحش زنده است و با ظاهر شدن خود كمترين شكي در مورد واقعي بودن زندگي او پس از مرگ باقي نگذاشت .
این از نظر یه مسیحی هست فقط خواستم بخوانید
ميخواهم با داستانی شروع کنم:
مردی بود ثروتمند که با مرگ چند قدمی فاصله داشت، و چون آدم خدا ترسی بود، قبل از مرگش با خداوند ملاقات کرد و از خداوند خواهش کرد که يک مقدار بسيار کوچک از ارث دنيوی خودش را با خود به بهشت ببرد.
خداوند به او گفت، خوب اما فقط اجازه داری يک چمدان با خودت بياوری.
مرد چمدانی حاضر کرد و آن را پر از شمش طلا کرد، وقتی که او وفات کرد، در حالی که چمدان به دست به سمت دروازه بهشت میرفت، فرشته ای دم در ايستاده بود به او گفت: متاسفم اما نميتوانيد که چمدان را داخل ببريد.
مرد گفت: خداوند به من اجازه داده است.
فرشته گفت: اگر خداوند اجازه داده است ميتوانيد داخل شويد، اما من بايد چمدان را کنترل کنم.
فرشته در چمدان را باز کرد و ديد که پر از شمش طلا هست، و شروع کرد به خنديدن، فرشته ديگری که آنجا بود از خنده او به طرف او آمده و به چمدان نگاه کرد، و او هم شروع کرد به خنديدن.
وقتی که کمی آرام شدند، مرد از آنها پرسيد به چه ميخنديد؟
آنها پاسخ دادند: چرا سنگفرش کف بهشت را با خود به بهشت ميبری؟
***************
امروز ميخواهم درباره يک چيزی صحبت کنم که خيلی ها حتی نميخواهند در مورد آن فکر کنند.
ميخواهم درباره مرگ صحبت کنم.
وقتی به اين فکر ميکنيم که "مرگ يعنی چی؟"، جوابهای زيادی به فکر ما مياد، مثلا:
در جايی خواندم که میگفت: مرگ غير فعال شدن مغز است،
و در جايی ديگری ميگفت: مرگ توسط، از کار افتادن قلب، مغز، مريضی، حادصه ها و اتفاقات غير منتظره بر جسم انسان واقع ميشود.
و در جای ديگری خواندم که ميگفت: مرگ تعويض روح هست، وقتی که روح از جسم خسته میشود، احتياج به داشتن جسمی جديد ميکند، و در اين صورت بايد به بدنی جديد منتقل گردد.
و جايی ديگر شنديم که مرگ پايان زندگی هست.
حالا به نظر شما اين چيزها حقيقت دارند؟
من که فکر نميکنم حتی يکی از اين چيز ها حقيقت داشته باشد.
کلام خدا درباره مرگ به طريق ديگری صحبت ميکند.
آيا ميدانيد اولين باری که کلمه مرگ، يا مردن در کتاب مقدس استفاده شد کجا بود؟
اولين باری که در کتاب مقدس کلمه مرگ رو ميبینیم در پيدايش هست،
پيدايش باب ۲ آيه ۱۷
اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوری، زيرا روزی كه از آن خوردی، هر آينه خواهی مرد.
ما شنيديم که خداوند به آدم و حوا گفت که اگر از ميوه بخورند خواهند مرد، اما آنها از ميوه خوردند، ولی به آن طريقی که ما فکر ميکردیم آنها خواهند مرد، يعنی به شکل جسمانی نمردند، بلکه از نظر روحانی، مردند.
فکر ميکنم که همه داستان آفرينش را ميداندند، (اگر نميدانيد اينجا را کليک کنيد.)
خداوند در پيدايش باب ۳ آيه ۱۹ درباره مرگ جسمانی صحبت ميکند،
و به عرق پيشانی ات نان خواهی خورد تا حينی كه به خاك راجع گردی، كه از آن گرفته شدی زيرا كه تو خاك هستی و به خاك خواهی برگشت.
حالا مسئله اينجاست، که وقتی آدم و حوا گناه کردند، از نظر روحانی مردند، اما دوباره اينجا ما مينييم که آنها از نظر جسمانی هم خواهند مرد،
هم مرگ روحانی و هم مرگ جسمانی ثمره گناه بودند.
از آن به بعد انسانها هميشه از مرگ ترسيدند،
چند وقت پيش من خوابی ديدم، در خوابم، من با خوانواده ام توی يک ساختمان بزرگ بوديم، و روبروی اين ساختمان يک ساختمان بزرگ ديگری بود که همسرم در آنجا بود،
در خوابم، چند نفر با موتور آمده و شروع کردند به تير اندازی کردن به اين دو ساختمان، و بعد طبقات اول اين ۲ ساختمان را منفجر کردند، من سريعا با خانواده ام شروع کرديم به جمع کردن چيزهايی که لازم داريم، و بعد با خانواده ام بيرون رفتيم و من به سمت طبقه ای که همسرم در آن بود شروع به دويدن کردم، چون که نگران بودم که از انفجار بلايی به سر او آمده باشد، اما خدا را شکر حالش خوب بود :)
حالا دليل اينکه من اين خواب را برای شما گفتم اين هست، که اگر من که يک انسان هستم، و با فکر انسانی زندگی ميکنم، برای نجات شخصی که دوست دارم تلاش ميکنم، خداوند که محبتی بزرگتر از من دارد چه کار ميکند؟
خداوند نمیخواهد که هيچ یک از ما هلاک شويم و برای این، او یعنی خداوند مسیح بر روی صليب مرد، اما مرگ او با همه فرق داشت، چون او مرد تا برای ما حیات جاوید را بياورد، او مرد که من و شما زندگی کنيم، و بالاتر از همه، او بر مرگ غلبه کرد، و با رستاخيز خودش به من و شما نشان داد که بعد از مرگ، ما هم زنده خواهيم شد، و به جايی خواهيم رفت که احتياج به خورشيد ندارد، زيرا که خداوند نور آنجا است.
من امشب ميخواهم اين را به شما بگویم که من و شما ديگر از مرگ هيچ ترسی نداريم، ميدانم که خيلی سخت هست که از چيز های دنيوی دل بکنيم، مثل داستانی که در شروع صحبتم گفتم، اما جايی که ما بعد از مرگمان به آن ميرويم، غنی هست، و ما، هم ارث با خداوند خواهيم بود، پس هيچ احتياجی به ماديات نداريم.
اميدوارم که خدا به ما کمک کند تا بتوانيم، هميشه با اين خوشحالی زندگی کنيم و منتظر روزی باشيم که با خداوندمان بر سر يک سفره خواهيم نشست.
خداوند در مکاشفه باب ۱۴ آيه ۹ ميگويد: "خوشحالند مردگانی که در خداوند ميميرند."
ميخواهم بحثم را با خواندن فيليپيان ۱ آيات ۹ تا ۱۱ به عنوان دعا خاتمه دهم.
فيليپيان ۱ آيات ۹ تا ۱۱
و دعایم این است که محبت شما همراه با آگاهی و کمال دانائی همچنان رشد کند. تا همه چیز را بیآزمائید و عالیترین آنها را انتخاب کنید. آن و قت در روز عظیم مسیح بی عیب و بی تقصیر خواهید بود. همچنین دعا می کنم که زندگی شما از ثمرات نیکی مطلق که بوسیله عیسی مسیح بدست می آید و به جلال و ستایش خدا منتج می شود سرشار گردد
برای رجوع به منبع این گفته ها به سایت راه حیات رفته و نگاه کنید
بسمی تعالی
سلام به همه دوستان
ایام فاطمیه رو به همه دوستان و دوستداران اهل بیت تسلیت
میگم و امیدوارم که همیشه در راه اهل بیت باشید
با تشگر از لطف نظرتون امیدوارم خوب باشید متاسفام که جواب ایمیل ها دیر دادم
سلام به همه دوستان ممنون از تمام شما دوستان باز هم خواهم نوشت
سلام به همه دوستان ممنون از تمام شما دوستان باز هم خواهم نوشت
سلام به همه دوستان
به علت بیماری و کمتر شدن نظرات از نوشتن مطالب صرف نظر مینماییم تا اطلاع ثانوی امیدوارم بازهم نظرات شما عزیزان را بیش از پیش شاهد باشیم و در نوشتن مطالب جالب و مفید و خواندنی باز هم ما را یاری نمایید
با تشگر دلخسته شگسته
در ماه چشم تو پیداست در دریا درد تو پیذلست در جان جان تو پیداست اهم که در این عشق جای خالیت پیداست
بسمی تعالی
سلام به تمام کسانی که از این وبلاگ دیدن میکنن
عید قربان وعید سعید غدیر بر تمام مسلمین و تمام ایرانیان مبارک باد

